|
شهر دامغان چه در دوره پیش از اسلام و چه بعد از اسلام دارای ضراب خانه بوده است که حکایت از عظمت وتمدن دیرینه این شهر دارد: 1- سکه هایی از عصر امویان که در ضراب خانه قومس ضرب گردیده و متعلق به دوران خلافت ولید بن عبد الملک در سالهای 91 تا 93 هجری است.نوع سکه از درهم و نام قومس به خط کوفی بر روی آن نوشته شده است. 2- سکه هایی از دوره عباسیان (سالهای 132تا656 هجری قمری) که در ناسخ التواریخ چنین میخوانیم : از زر و سیم مقداری مسکوکات بدست آمد که بعضی از آنها سکه شاهپور ذوالکتاف و برخی مربوط به خلفاء بنی عباس و دیگر ملوک حاصل گردید که همگی جزء خازن فتحعلی شاه مضبوط شد. 3- سکه هایی از دوران الجایتو(از جانشینان چنگیز خان)از دامغان به دست آمده است.مغول ها در دامغان به ایجاد دارالمضرب اقدام نمودند.این سکه ها متعلق به سالهای 709-710 و713-714 هجری قمری است و بر روی آنها نام دامغان منقوش است. 4- شاه اسماعیل اول صفوی به سال 907 ه.ق جلوس کرد و سکه های از این شاه صفوی که در دامغان ضرب گردیده موجود است. 5- سکه هایی که در زمان شاه عباس دوم فوی در دامغان ضرب شده و هم اکنون نمونه هایی از آنها در موزه های ارمیتاژ لنییگراد و موزه بریتانیا لندن موجود است . پینوشت1:اگر کسی از نام دقیق حک شده بر روی سکه ها در این دوران خبر داره لطفا به ما اطلاع بده...چون فکر میکنم نباید عبارت دامغان به شکل امروزی روی این سکه ها درج شده باشه ... پینوشت2: امید داریم در آینده ایی نه چندان دور آثار تاریخی و باستانی دامغان در همین شهر نگهداری بشه نه در موزه هایی خارج از شهر ... برگرفته از کتاب دامغان گنج پنهان محبوبه عسگری + نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 10:20 توسط پارس کومش |
مهمان دارم ،این بار از همکلاسیهایم... مادر بزرگ در خانه است...لبخندش بر لب مهمانم از را میرسد... به مادر بزرگ معرفی اش میکنم...مادربزرگ را هم به او و مادربزرگ مرا از دید خود به مهمانم...ومیگوید: دخترم کیوانوست همکلاسیم میگوید:کیوانو یعنی چه؟! با لبخندی میگویم :کیوانو لغتی دامغانیست و یعنی کدبانو... محبوبه عسگری + نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388 13:50 توسط پارس کومش |
بخش آباد روستایی است کهن در 20 کیلومتری شمال غرب دامغان که در گذشته هفت رشته قنات داشته است که از این میان 6 قنات آن خشک شده و تنها یکی از آنها پر آب و آبادان باقی مانده است.قنات پر آب «فیخار» نام دارد و روستاییان منطقه درباره ان داستان های شگت انگیز نقل میکنند . از جمله این اعتقاد را دارند که در گذشته با روش های ویژه ای آب قنات فیخار را بر فراز کوه گردکوی و دژ و استخر های آن می برده اند. در گذشته هر گاه که باران نمی بارید و آب قنات ها کم می شد، زنان آبادی یکدیگر را خبر می کردند و در یک روز معین برای «شیلان» دادن به سر مظهر آب می رفتند. برای پخش «شیلان» ، آش مخصوصی مانند آش جو وهلیم و غذای دیگر به نام «هسو» که با آرد و روغن وشیره انگور درست می شد ، اجاقی در دامنه کوه و کنار مظهر قنات بسته می شد.زنان آبادی بسته به توان خود ،چیزی برای «شیلان» و «هسو» می آوردند. جو پوست کنده و گندم و آرد و روغن وشیره انگور و نمک و هیزم فراهم می آوردند و به پختن «شیلان» و «هسو» می پرداختند، رفت وآمد و های و هوی یک عروسی بزرگ، با این تفاوت که این بار عروسی برای قنات بود و همه آبادب صاحب عروسی بودند .پیش از پختن شیلان و انداختن سفره یکی از زنان باسواد و مومن آبادی ،پیرزنی را که در آبادی محبوبیت داشت به عقد قنات در می آورد و در همان روز عروس در آب آبتنی می کرد.پس از پخته شدن« شیلان » و «هسو» ، اولین بشقاب غذا را در سر مظهر قنات به عروس آب می دادند و قدری از آن را نیز در آب می ریختند. سپس عروس را با کف زدن و پایک.بی و دایره و تنبک ، همان گونه که در عروسی های آبادی رسم بود بر سر سفره غذا می آوردند و ظرفی پر از آب را که نشانه حضور داماد در میان جمع بود بر سر سفره می گذاشتند .زنان آن روز را تا غروب در مظهر قننات می ماندند و پس از ظرف غذا و چای و شیرینی به ده بر میگشتند وآنچه از « شیلان » و «هسو» اضافه می آمد بین خانواده ها تقسیم می کردند.اگر در ان سال بارندگی خوبی می شد و آب قنات افزایش می یافت سر درو هر کشاورز یک چادرشب پروپیمان درو شده به عروس آب می داد. برگرفته از کتاب :دامغان گنج پنهان محبوبه عسگری + نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 19:50 توسط پارس کومش |
در رژیم های نامشروع و استبدادی ، نهادهای انتظامی مثل شهربانی و ژاندارمری با هدف سرکوب مردم شکل میگیرند و اختناق را به شکل وحشتناک نهادینه می کنند که کسی جرات نفس کشیدن – بی اجازه ی حاکمان – را نداشته باشد. بی جهت نبود که ما به صورت طنز آن زمان می شنیدیم که مسافری در اتوبوس رو می کند به بغل دستی خودش می پرسد: آقا ببخشید ممکن است شغل شما را بپرسم ؟پاسخ می دهد:شغل آزاد !دوباره می پرسد:کسی از بستگان شما جزو مقامات کشوری یا لشکری هستند؟ جواب می دهد :خیر! مجددا می پرسد شما فامیل پاسبان یا ژاندارم دارید؟ می گوید :نه! می پرسد از کارمندان دولت چی؟ فامیل دوستی ، همسایه ای ،یا آشنایی؟ بغل دستی که کلافه شده بود محکم می گوید خیر آقا ! حرفت را بگو1این چه سوالاتی است که می کنی؟مسافر بیچاره وقتی خاطر جمع می شود که او نه خودش کارمند است و نه فامیل و رفیق دولتی دارد، به وی میگوید: بی زحمت پایت را از روی پایم بردار! این حکایت چقدر مرا یاد این جمله در این روزها میاندازد که: با سیاست باش و از سیاست حرف نزن! پی نوشت: بر گرفته از کتاب ده دوران محبوبه عسگری + نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388 12:21 توسط پارس کومش |
قریب پنجاه سال است که به هر کجا سفر کرده ام،ویا با هر کسی آشنا شده ام، قبل از هر مطلبی پرسیده است ، اهل کجایی؟ چه بگویم برای کسی که نتوانسته از ته لهجه و گویش زبانم به سبک فارسی اصیل و معیار در ادامه ی پارسی« دری» پی به میقط الراس (محل تولد) من ببرد.به مقتضای حال، این گونه جواب داده ام که اهل شهر «صد دروازه»ام ،آری صد دروازه! وپاسخ شنیده ام: -ماشاءالله، تهران به این بزرگی گفته اند ده دروازه داشته، آن وقت شهر شما صد دروازه! و برای تقریب به ذهن اضافه داشته ام: -بله که صد دروتزه ،تازه تهران و مشهد هم شاید هزاران سال بعد به صورت دو روستا در غرب و شرق آن ظاهر شده اند! معمولا بعضی ها بی حوصله اند ،حاضر نیستند فوری به بایگانی حافظه شان مراجعه کنند و جغرافیای دوران دبستان و دبیرستان را ورق بزنند و شهر صد دروازه را پیدا کنند،ناچرم خودم یاد اوریشان کنم: شهر صد دروازه که به زبان یونانی به ان هکاتم پلیس میگفتند، یعنی «شهری آباد » و بعد ها ان را «سرزمین خلافت شرقی» لقب داده اند،وسالیانی به عنوان پایتخت زمستانی ایران در دوران اشکانیان و ساسانیان برای خود بیا و بروئی داشته،... نوشته اند چهر صد سال پیش از میلاد جمعی از مغان (آتش پرستان) در مسیر رود موسوم به ؟«چشمه علی» سکنی گزیدند، و به علت سکونت آنان ،آنجا را «ده مغان» نامیدند.بعدها به مرور زمان و تغییراتی که در استعمال لغات پدید آمد ،با تبدیل «ه» به «الف» دامغان نامیده شد. دامغان! سرزمین طلای خندان «پسته»، شهری بنشسته در دامنه ی کوه های البرز مرکزی رو به کویری بی انتها، با افتاب تابان و سوزان ،آب و هوایی خشک و کم باران ،بادهایی تورانه و وحشی،ریگ زارهای روان ، شب هایی پر ستاره است... محبوبه عسگری + نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388 0:16 توسط پارس کومش |
ای سکوت، کی می شکنی و جور ظالمان عیان کنی ؟ آفتابی ترین خورشید ِ ابری یا ببار یا بسوزان. کدامین دیار، بوی محمد را می دهد که تو در آنجا دلخوشی ؟
+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388 3:0 توسط پارس کومش |
طلحة (الخیر) و زبیر (سیف الاسلام) در خانه ی علی. بعد از به خلافت رسیدن علی. علی با سنگ و ریگ بر روی صفحه ای مشغول به کار است و عمار یاسر و خادم آستان ولایتش. زبیر: عمار ... بیا .... علی چه می کند؟ عمار: می بینی، به امورات مردم می رسد. دخل و خرج ها، مرگ و میرها، زاد و ولد ها. زبیر: حکایت پیچیده ی این ریگ ها چیست؟ عمار: حکایت ساده ای دارد. آن ریگ های سفید رعایای فقیرند و آن ریگ های سیاه اغنیای بلاد. ریگی که در کوزه انداختم، بادیه نشین علیلی بود به نام حبیب بن محمد، که از بیت المال امرار معاش می کرد.. دیشب به رحمت خدا رفت. طلحه: آنچه برداشتی چه بود؟ عمار: این دوتا؟ دو دختر دو قلو هستند که دمدمه های صبح دیروز به دنیا آمدند که از خانواده ای فقیرند. طلحه: یاللعجب ... عمار برایشان قدری خرما می آورد. عمار تعارفشان می کند. اما آن دو می گویند از همانی به ما بده که علی بدان افطار می کند. عمار: شما نمی توانید. طلحه: باید که بتوانیم. عمار: علی امشب سنگ به شکم می بندد ...
انتهاءالتحریر : و هنوزم که هنوز است بشریت از نیرنگ و خدعه ی قطام و قطامیان رنج می برد ... لعن الله علی القطامات
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 3:1 توسط پارس کومش |
قرار بود نامه ام رنگ درد نگیرد که گرفت … عجل علی ظهورک ... انتهاء التحریر: پارس کومشی ها این روزها نگرانند و منتظر منجی شان گریان و نالان، شکایت هجران و غم دوری خود به گل نرگس می کنند. از همین رو، دوست عزیزمان، عشق نگاشت خویش را بر ما ارزانی داشت و " صحاری نجف " همدل و همرازمان شد. + نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388 3:36 توسط پارس کومش
آرام آرام با سکوتی پر از فریاد، چهره ای مملو از یقین، به فراسوی زمان قدم می نهاد. حرا در انتظار اوست. صدای بال فرشتگان از عرش به گوش می رسید. فضای شمیم آلود معرفت. غرق در دریای نور. عشق بازی ثبیر و حرا. خاطره ی ذبح اسماعیل و غبطه ی حرا. آوای ملکوتی دیگری در راه است. حرا به افق نگاه می کرد و ستبر و پراز صلابت خیره به جهل و تباهی مردم شده بود. گیتی به زیر پای بشر به لرزه افتاده بود آنگاه که دخترک، دستان پر از ظلمت پدر را بوسه می زد و گاه با دستان کوچکش نم از پیشانی پدر می زدود. مدفنی پر از ظلمت و جهل و خرافه. دخترک به دیدار خدا رفت. سنگ به سنگش بوی نوای پر استقامت ابراهیم را سر می داد. توحید و یگانگی از ذره ذره ی هیبتش عیان بود. حال دستواره ی مشتی سنگ و چوب، مظلومیتش را فریاد می کشید. خورشید با نیزه دارانش به جنگ شب می رفت و فلق مژده ی صبح را در گوش اسرافیل زمزمه می کرد. ۴۰ خورشید و ماه شاهد مروارید و در گونه هایش، جهل بشر را به سر جهان و جهانیان فریاد می زدند.
صدایی غریب، آوایی دلنشین ... اقرأ باسم ربك الذي خلق ، خلق الإنسان من علق ، اقرأ و ربك الأكرم ، الذي علم بالقلم، علم الإنسان ما لم يعلم محمد بخوان. بخوان نام پروردگارت که آفریننده عالم است. آن خدایی که آدمی را از خون بسته آفرید. بخوان و پروردگار تو کریمترین است. خدایی که علم را با نوشتن آموخت. و آموخت به انسان آنچه را که نمی دانست. هر دلی پروانه در کوی محمّد میشود هر که مجنون وار در عشق رسولش خانه کرد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 18:36 توسط پارس کومش |
علی معلم دامغانی، در حاشیه ی مراسمی در کوی دانشگاه تهران با یاد کردن خاطره ای از استاد خود گفت: استاد سیف الله مسعودیان، استاد دامغان بود. ایشان بر گردن من حق بزرگی داشتند. امیدوارم که روحشان از من راضی و خشنود باشد. + نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388 17:13 توسط پارس کومش |
|
| ||||||