|
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388 18:54 توسط پارس کومش
با گذشت دو سال از انتخابات هشتمین دوره ی مجلس شورای اسلامی، موجی آرام از انتخاباتی پر هیجان در شهرستان دامغان در حال خیزش است. این مساله از آنجا آغاز شده است که شهر دامغان با گذار از دوره ی 12 ساله ی نمایندگی آقای دکتر حسن سبحانی، به یک تغییر کرسی مهم دست یافته است که دسترسی بر آن جز از طریق تاکتیک های حساب شده، میسر نبود. تغییر تنها فرد مردمی دامغان در صحن بهارستان از 8 تا 4 سال پیش به طرزی عجیب می نمود که یارای رقابت با اقتصاد دان و پژوهشگر شناخته شده ی مجلس را نبود و کسی توان جانشینی این مقام را نداشت. اما با فرارسیدن سال 86 و در هم شکستن تابوی کلان نگری در حوزه ی کشوری و رسیدن به جزء نگری و درد آشنایی با مردم، توانسته شد مهمترین تغییر سیاسی این شهر را ایجاد کرد. این جابجایی کرسی، به قدری پر قدرت ظاهر شد که حتی کسب رتبه ی دوم در نتایج انتخابات برای حسن سبحانی دست نیافتنی شد. اما تنها با گذشت دو سال از این تغییر و روی کار آمدن حسن ملک محمدی در مقام وکالت و نمایندگی مردم دامغان، زمزمه هایی از نارضایتی های مردمی در سطح خودِ شهر دامغان به گوش می رسد و همین امر موجب اعلام اسامی برخی از کاندیداهای احتمالی سال 90 شده است. ولی چرا و چگونه فردی که توانست این تغییر اساسی را در تاریخ دامغان به ثبت رساند خود بازیچه ی زمزمه های تغییر شده است؟ به نظر می رسد این جابجایی کرسی دارای یک سربالایی و سراشیبی تندی باشد که با ترسیم ذهنی، می شود آن را توضیح داد. پس از آنکه 14 سال پیش دکتر سبحانی توانست با کادر قوی انتخاباتی، رقیب سرسخت خود ، ابوالفضل حسن بیگی را از صحنه به در کند، خود دچار معضلی بزرگ شد که آن معضل همان جدایی از تیم متفکر انتخاباتی وی نامیده شد. اما مهمترین عامل بقای دکتر سبحانی که بر این معضل غالب آمد همانا نام علمی و چهره ی شناخته شده ی وی در سطح کلان(کشوری) بوده است. همین عامل مهم باعث شده بود تا وی بتواند تا 12 سال به طور کامل سکان دار این منصب باشد. اما از آنجایی که موج شعارهای عدالت محوری دولت نهم به ستاد های انتخاباتی شهرستان های کوچک رسیده بود، توانسته شد پارادایم علمی و معرفتی دکتر سبحانی نادیده انگاشته شود و شعار عدالت و هم نوایی با درد مردم، جای آن را بگیرد، که همین نیز شد. در حقیقت سر بالایی جابجایی کرسی به نوک قله ی خود رسیده بود و این مسیر 12 ساله اعتبار نیافت و به پایان رسید. پس می توان این گونه نتیجه گرفت که تغییر مسند و جایگاه علمی، تئوری و کلان نگری جای خود را به مفاهیم جدیدی همچون عدالت محوری، عمل گرایی و منطقه نگری داد. اما از آن سو باید به سراشیبی اشاره داشت که ناظر بر موج نارضایتی های جدید است. این سراشیبی به نظر می رسد که از همان اوان پایان دوره ی 12 ساله ی دکتر سبحانی رخ داده است و همین گونه است که مردم توان تغییرات مهم را در ید اختیار خود دیده اند و ادعا دارند که می توانند با ارائه ی یک عملکرد ضعیف از نماینده شان او را تعویض و این مقام را به دیگری تفویض کنند. این همان سراشیبی تغییرات است که زنگ خطری برای حسن ملک محمدی محسوب می شود تا بداند مردم با قدرتِ انتخاب خود، می توانند هر آنکس را که مراد دل آن ها باشد بر روی کار بیاورند و هر فردی که با مردم همراه نباشد، برکنار کنند. آقای ملک محمدی با بهره گیری از نظرات تیم نوپا و جوان خود توانست معیار های مقابله با اصول کاریزماتیک دکتر سبحانی را کسب کند اما نمی دانست که همین معیارها، میزان و محک خود او خواهد شد و با عبور تنها 2 سال از انتخابات، خود وی را به صحنه ی پاسخگویی خواهد کشاند. شعار زدگیِ مردم، این صحنه را بوجود آورده است. عدم عمل گرایی (آنچنان که گفته می شد و میشود) پای این سوال ها خوابیده است؛ و مهمتر از همه ی این ها شمه ی تیز هوشی مردم است که مبادا هوای پوپولیستی (عوام فریبی) شیوه ای جدید برای کسب آرا در 4 ساله ی دوم انتخابات شود. این سه عامل مهم یعنی شعار زدگی مردم، عدم عملگرایی و پوپولیستی از جمله عوامل مهمی هستند که به عنوان هشداری اساسی از سوی مردم برای هر کاندید و نماینده ای تلقی می شود. اما جدای از این سه عامل و با توجه به این که باید در بستر زمان حال قدم برداشت، قوه ی تشخیص و تمییز مردم در اینگونه مسائل را نیز باید به عوامل فوق افزود. مردم با کسب تجاربی از نمایندگان پیشین دریافته اند که هر نماینده ای برای کسب کرسی 4 ساله ی بعدی، کلیدی طلایی برای خود در نظر می گیرد که آن را خرج شب آخر دوره ی نمایندگی خود می کند و آن را بازکننده ی قفل در کرسی 4 ساله ی بعدی می داند. آنها همان گونه که تجربه ی کارخانه ی خودرو سازی دکتر سبحانی را تجربه کرده اند، مراقب عناوینی همچون دانشگاه جامع، کارخانه ی اتوبوس سازی و منطقه ی آزاد اقتصادی و ... هستند. به عنوان مثال مردم بر این موضوع کامل واقف هستند که کسب دانشگاه جامع در زمان وزارت دکتر دانشجو، کار شاق و دشواری نیست، چون اولا این کار در جهت خدمت به شهرستان دامغان است و هر دامغانی آرزوی بهروزی شهر خود را دارد و ثانیا این که دکتر دانشجو خود دامغانی و دامغانی زاده است و هر نماینده ای که بر این مسند بود می توانست از این موقعیت برای خدمت رسانی به مردم دامغان به نحو احسن استفاده کند. فلذا مردم با هوشیاری دقیق می توانند موقعیت ها را شناسایی و مطابق با آن برخورد کنند. این مردم همان مردمی هستند که بارها برای کشورشان افتخار آفرینی کرده اند و ذره ای از حق خود کوتاه نخواهند آمد. به عنوان نتیجه گیری از نوشته ی فوق این را خاطر نشان باید ساخت، این مردم هستند که می توانند قدرتی را به فردی اعطا کنند و همان قدرت را از او بستانند و به دیگری بسپارند. هوشیاری مردم روز افزون است و هیچ جای جبران خطایی برای مسئولی باقی نمی گذارد. این را نیز باید اعلام کرد که مردم وقتی که عملکرد حسنه ای از نماینده شان در جهت رفاه حال شهروندان ببینند، حمایت خود را از او دریغ نخواهند داشت. همان گونه که برای نمایندگان پیشین اتفاق افتاده است. با امید به اینکه چرخ پیشرفت در دامغان با همت مردم و مسئولین بیش از پیش بچرخد. محسن مسعودیان + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388 3:17 توسط پارس کومش |
شهر دامغان چه در دوره پیش از اسلام و چه بعد از اسلام دارای ضراب خانه بوده است که حکایت از عظمت وتمدن دیرینه این شهر دارد: 1- سکه هایی از عصر امویان که در ضراب خانه قومس ضرب گردیده و متعلق به دوران خلافت ولید بن عبد الملک در سالهای 91 تا 93 هجری است.نوع سکه از درهم و نام قومس به خط کوفی بر روی آن نوشته شده است. 2- سکه هایی از دوره عباسیان (سالهای 132تا656 هجری قمری) که در ناسخ التواریخ چنین میخوانیم : از زر و سیم مقداری مسکوکات بدست آمد که بعضی از آنها سکه شاهپور ذوالکتاف و برخی مربوط به خلفاء بنی عباس و دیگر ملوک حاصل گردید که همگی جزء خازن فتحعلی شاه مضبوط شد. 3- سکه هایی از دوران الجایتو(از جانشینان چنگیز خان)از دامغان به دست آمده است.مغول ها در دامغان به ایجاد دارالمضرب اقدام نمودند.این سکه ها متعلق به سالهای 709-710 و713-714 هجری قمری است و بر روی آنها نام دامغان منقوش است. 4- شاه اسماعیل اول صفوی به سال 907 ه.ق جلوس کرد و سکه های از این شاه صفوی که در دامغان ضرب گردیده موجود است. 5- سکه هایی که در زمان شاه عباس دوم فوی در دامغان ضرب شده و هم اکنون نمونه هایی از آنها در موزه های ارمیتاژ لنییگراد و موزه بریتانیا لندن موجود است . پینوشت1:اگر کسی از نام دقیق حک شده بر روی سکه ها در این دوران خبر داره لطفا به ما اطلاع بده...چون فکر میکنم نباید عبارت دامغان به شکل امروزی روی این سکه ها درج شده باشه ... پینوشت2: امید داریم در آینده ایی نه چندان دور آثار تاریخی و باستانی دامغان در همین شهر نگهداری بشه نه در موزه هایی خارج از شهر ... برگرفته از کتاب دامغان گنج پنهان محبوبه عسگری + نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 10:20 توسط پارس کومش |
مهمان دارم ،این بار از همکلاسیهایم... مادر بزرگ در خانه است...لبخندش بر لب مهمانم از را میرسد... به مادر بزرگ معرفی اش میکنم...مادربزرگ را هم به او و مادربزرگ مرا از دید خود به مهمانم...ومیگوید: دخترم کیوانوست همکلاسیم میگوید:کیوانو یعنی چه؟! با لبخندی میگویم :کیوانو لغتی دامغانیست و یعنی کدبانو... محبوبه عسگری + نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388 13:50 توسط پارس کومش |
بخش آباد روستایی است کهن در 20 کیلومتری شمال غرب دامغان که در گذشته هفت رشته قنات داشته است که از این میان 6 قنات آن خشک شده و تنها یکی از آنها پر آب و آبادان باقی مانده است.قنات پر آب «فیخار» نام دارد و روستاییان منطقه درباره ان داستان های شگت انگیز نقل میکنند . از جمله این اعتقاد را دارند که در گذشته با روش های ویژه ای آب قنات فیخار را بر فراز کوه گردکوی و دژ و استخر های آن می برده اند. در گذشته هر گاه که باران نمی بارید و آب قنات ها کم می شد، زنان آبادی یکدیگر را خبر می کردند و در یک روز معین برای «شیلان» دادن به سر مظهر آب می رفتند. برای پخش «شیلان» ، آش مخصوصی مانند آش جو وهلیم و غذای دیگر به نام «هسو» که با آرد و روغن وشیره انگور درست می شد ، اجاقی در دامنه کوه و کنار مظهر قنات بسته می شد.زنان آبادی بسته به توان خود ،چیزی برای «شیلان» و «هسو» می آوردند. جو پوست کنده و گندم و آرد و روغن وشیره انگور و نمک و هیزم فراهم می آوردند و به پختن «شیلان» و «هسو» می پرداختند، رفت وآمد و های و هوی یک عروسی بزرگ، با این تفاوت که این بار عروسی برای قنات بود و همه آبادب صاحب عروسی بودند .پیش از پختن شیلان و انداختن سفره یکی از زنان باسواد و مومن آبادی ،پیرزنی را که در آبادی محبوبیت داشت به عقد قنات در می آورد و در همان روز عروس در آب آبتنی می کرد.پس از پخته شدن« شیلان » و «هسو» ، اولین بشقاب غذا را در سر مظهر قنات به عروس آب می دادند و قدری از آن را نیز در آب می ریختند. سپس عروس را با کف زدن و پایک.بی و دایره و تنبک ، همان گونه که در عروسی های آبادی رسم بود بر سر سفره غذا می آوردند و ظرفی پر از آب را که نشانه حضور داماد در میان جمع بود بر سر سفره می گذاشتند .زنان آن روز را تا غروب در مظهر قننات می ماندند و پس از ظرف غذا و چای و شیرینی به ده بر میگشتند وآنچه از « شیلان » و «هسو» اضافه می آمد بین خانواده ها تقسیم می کردند.اگر در ان سال بارندگی خوبی می شد و آب قنات افزایش می یافت سر درو هر کشاورز یک چادرشب پروپیمان درو شده به عروس آب می داد. برگرفته از کتاب :دامغان گنج پنهان محبوبه عسگری + نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 19:50 توسط پارس کومش |
در رژیم های نامشروع و استبدادی ، نهادهای انتظامی مثل شهربانی و ژاندارمری با هدف سرکوب مردم شکل میگیرند و اختناق را به شکل وحشتناک نهادینه می کنند که کسی جرات نفس کشیدن – بی اجازه ی حاکمان – را نداشته باشد. بی جهت نبود که ما به صورت طنز آن زمان می شنیدیم که مسافری در اتوبوس رو می کند به بغل دستی خودش می پرسد: آقا ببخشید ممکن است شغل شما را بپرسم ؟پاسخ می دهد:شغل آزاد !دوباره می پرسد:کسی از بستگان شما جزو مقامات کشوری یا لشکری هستند؟ جواب می دهد :خیر! مجددا می پرسد شما فامیل پاسبان یا ژاندارم دارید؟ می گوید :نه! می پرسد از کارمندان دولت چی؟ فامیل دوستی ، همسایه ای ،یا آشنایی؟ بغل دستی که کلافه شده بود محکم می گوید خیر آقا ! حرفت را بگو1این چه سوالاتی است که می کنی؟مسافر بیچاره وقتی خاطر جمع می شود که او نه خودش کارمند است و نه فامیل و رفیق دولتی دارد، به وی میگوید: بی زحمت پایت را از روی پایم بردار! این حکایت چقدر مرا یاد این جمله در این روزها میاندازد که: با سیاست باش و از سیاست حرف نزن! پی نوشت: بر گرفته از کتاب ده دوران محبوبه عسگری + نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388 12:21 توسط پارس کومش |
قریب پنجاه سال است که به هر کجا سفر کرده ام،ویا با هر کسی آشنا شده ام، قبل از هر مطلبی پرسیده است ، اهل کجایی؟ چه بگویم برای کسی که نتوانسته از ته لهجه و گویش زبانم به سبک فارسی اصیل و معیار در ادامه ی پارسی« دری» پی به میقط الراس (محل تولد) من ببرد.به مقتضای حال، این گونه جواب داده ام که اهل شهر «صد دروازه»ام ،آری صد دروازه! وپاسخ شنیده ام: -ماشاءالله، تهران به این بزرگی گفته اند ده دروازه داشته، آن وقت شهر شما صد دروازه! و برای تقریب به ذهن اضافه داشته ام: -بله که صد دروتزه ،تازه تهران و مشهد هم شاید هزاران سال بعد به صورت دو روستا در غرب و شرق آن ظاهر شده اند! معمولا بعضی ها بی حوصله اند ،حاضر نیستند فوری به بایگانی حافظه شان مراجعه کنند و جغرافیای دوران دبستان و دبیرستان را ورق بزنند و شهر صد دروازه را پیدا کنند،ناچرم خودم یاد اوریشان کنم: شهر صد دروازه که به زبان یونانی به ان هکاتم پلیس میگفتند، یعنی «شهری آباد » و بعد ها ان را «سرزمین خلافت شرقی» لقب داده اند،وسالیانی به عنوان پایتخت زمستانی ایران در دوران اشکانیان و ساسانیان برای خود بیا و بروئی داشته،... نوشته اند چهر صد سال پیش از میلاد جمعی از مغان (آتش پرستان) در مسیر رود موسوم به ؟«چشمه علی» سکنی گزیدند، و به علت سکونت آنان ،آنجا را «ده مغان» نامیدند.بعدها به مرور زمان و تغییراتی که در استعمال لغات پدید آمد ،با تبدیل «ه» به «الف» دامغان نامیده شد. دامغان! سرزمین طلای خندان «پسته»، شهری بنشسته در دامنه ی کوه های البرز مرکزی رو به کویری بی انتها، با افتاب تابان و سوزان ،آب و هوایی خشک و کم باران ،بادهایی تورانه و وحشی،ریگ زارهای روان ، شب هایی پر ستاره است... محبوبه عسگری + نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388 0:16 توسط پارس کومش |
ای سکوت، کی می شکنی و جور ظالمان عیان کنی ؟ آفتابی ترین خورشید ِ ابری یا ببار یا بسوزان. کدامین دیار، بوی محمد را می دهد که تو در آنجا دلخوشی ؟
+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388 3:0 توسط پارس کومش |
طلحة (الخیر) و زبیر (سیف الاسلام) در خانه ی علی. بعد از به خلافت رسیدن علی. علی با سنگ و ریگ بر روی صفحه ای مشغول به کار است و عمار یاسر و خادم آستان ولایتش. زبیر: عمار ... بیا .... علی چه می کند؟ عمار: می بینی، به امورات مردم می رسد. دخل و خرج ها، مرگ و میرها، زاد و ولد ها. زبیر: حکایت پیچیده ی این ریگ ها چیست؟ عمار: حکایت ساده ای دارد. آن ریگ های سفید رعایای فقیرند و آن ریگ های سیاه اغنیای بلاد. ریگی که در کوزه انداختم، بادیه نشین علیلی بود به نام حبیب بن محمد، که از بیت المال امرار معاش می کرد.. دیشب به رحمت خدا رفت. طلحه: آنچه برداشتی چه بود؟ عمار: این دوتا؟ دو دختر دو قلو هستند که دمدمه های صبح دیروز به دنیا آمدند که از خانواده ای فقیرند. طلحه: یاللعجب ... عمار برایشان قدری خرما می آورد. عمار تعارفشان می کند. اما آن دو می گویند از همانی به ما بده که علی بدان افطار می کند. عمار: شما نمی توانید. طلحه: باید که بتوانیم. عمار: علی امشب سنگ به شکم می بندد ...
انتهاءالتحریر : و هنوزم که هنوز است بشریت از نیرنگ و خدعه ی قطام و قطامیان رنج می برد ... لعن الله علی القطامات
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 3:1 توسط پارس کومش |
قرار بود نامه ام رنگ درد نگیرد که گرفت … عجل علی ظهورک ... انتهاء التحریر: پارس کومشی ها این روزها نگرانند و منتظر منجی شان گریان و نالان، شکایت هجران و غم دوری خود به گل نرگس می کنند. از همین رو، دوست عزیزمان، عشق نگاشت خویش را بر ما ارزانی داشت و " صحاری نجف " همدل و همرازمان شد. + نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388 3:36 توسط پارس کومش
|
| ||||||